آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

الهی و ربی من لی غیرک

دیروز وقتی از خونه عزیز برمیگشتیم پشت چراغ قرمز کنار ماشین ما یه 206 بود که یه پسر بچه بور خوشگل داشت برای آنیتا که تو صندلی ماشینش نشسته بود دست تکون میداد اون بچه کلی تلاش میکرد تا باآنیتا ارتباط برقرار کنه .پدر بچه بخاطر جلب نشدن توجه آنیتا یه جوری نگاهم میکرد آنیتای من بیحال بود و با چشمای خمار به یه نقطه خیره شده بود من سرمو پایین انداخته بودم ولی برای دل بچه کوچک ،حسابی براش دست تکون دادمو خودم باهاش بازی کردم پدرش هم خنده معنا داری کرد چراغ سبز شد و من با گریه رد شدم با این امید که روزای تیره و تار تمام شه. آنیتا زود خوب شو مادر زود. ...
21 فروردين 1392

خدا برای هیچ کسی این روزا رو نیاره

ه یچ وقت با خودم فکر نمیکردم چنین روزایی رو بخوام تجربه بکنم باورشم سخته چه برسه لمسش فعال و پر جنب و جوش تبدیل به سایلنت سایلنت شدم مدام دنبال جواب برای علامت سوالام همش در حال غصه خوردنم و هرچقدر تلاش میکنم حالمو بهتر کنم نمیشه که نمیشه واقعا حس میکنم که اینجایی که من ایستادم دیگه اخر دنیاست و هیچ امیدی برای زندگی وجود نداره خدای من طاقت بیحالی دختر کوچولومو تماشای تمام بدن سوراخ شده اش رو ندارم طاقت خوردن داروهای زیاد رو ندارم و هرموقع بهت قرص میدم اشک میریزم طاقت ندارم ببینم برای ایستادن جیغ میکشی چون نمیتونی کمر کوچولوت رو به راحتی صاف کنی دوست دارم بمیرم واقعا دوست دارم بمیرم باورم نم...
19 فروردين 1392

قدمهایت استوار دخترم

از شنبه که از کلاس برگشتی قدم برمیداری مادر محکم و استوار و سعی میکنی تعادلت رو حفظ کنی جالب بود تا از بیرون اومدیم و لباسای تو رو دراوردیم بلند شدی و قدم برداشتی عاشقتم و امیدوارم تکرار شه این قدمها همش نگران تکرار شدن هستم نکنه این خندیدن و خوشی زودگذر باشه نکنه! ...
21 اسفند 1391

باز هم سرماخوردگی و بیرون روی

از سه شنبه هفته گذشته شروع شد. من هم که نمیتونم مرخصی بگیرم حسابی ناراحت ودرگیر یه نصفه روز من و یه نصفه روز پدری مرخصی گرفت تا اینکه از شنبه یه مقدار بهتر شدی و این اخر سالی با حجم کار بسیار اداره باید زود خودمو میرسوندم خونه تا مراقب تو باشم دو باری هم دکتر رفتیم حتی شنبه که تعداد بیرون روی بیشتر شده بود رفتیم مرکز طبی کودکان و دکتر هیچ دارویی نداد گفت باید رفع بشه خداروشکر الان بهتری عزیزم.
10 اسفند 1391

آنیتای 21 ماهه

چقدر زود میگذره باورم نمیشه 21 ماهه شدی دخترک و هرچقدر زمان میگذره به جای شادی و خوشحالی نگران تر و غمگین تر میشم خیلی راه داریم هنوز تو راه نیفتادی هنوز درکت پایینه و هنوز من ناامید ... هرچقدر میگذره حال من بدترمیشه دیروز برای اولین بار دیدم پدری لب به شکایت گشود اون هم جوری که من ناراحت نشمو سریع هم جمع و جورش کرد دقیقا مثل ادمی شدم که جلوش رو همش بن بست میبینه دیروز عمو عنبرا هم گفت آنیتا از اون دسته هایی که برام خیلی مهمه زودتر راه بیفته انگار هممون امید بستیم به راه رفتنت که درکت بهتر شه دوست ندارم از سختی ها و شکایت هام بنویسم ولی دست خودم نیست انگار انگشت هام روش نوشتن شکایت رو بیشتر بلدن جدیدا برای خوا...
10 اسفند 1391

نشستن و تاتی کردن

عزیز دلم چقدر زود یاد گرفتی از حالت ایستاده بشینی بعد از اون چهار جلسه فشرده این رو یاد گرفتی و جالبتر اینکه از دیروز وقتی می ایستی خیلی دوست داری سریع تاتی کنی و قدم برداری که این باعث بهم خوردن تعادلت میشه دیروز وقتی می ایستادی بهت میگفتم بیا مامانی مراقبته و توام قدمات رو بر میداشتی یه 10 قدمی راه رفتی و من و بابایی ذوق میکردیم اما بیشتر از هرچیزی نگرانه درکت  هستم امیدوارم اونم یه تکونی بخوره خدای خوبم ازت خواهش میکنم کمک ما و همه خانواده هایی که با مشکلات اینطوری سرو کله میزنن بکن ای خدای بزرگ   راستی خانم جودکی پرستارت فوق العاده زن مهربونیه ...
23 بهمن 1391

گریه ها تو

دیروز که بابا از کاردرمانی اوردت تو دوتا کلاس  مرتب گریه کرده بودی قربون چشمات بره مادری مثل اینکه دوباره گریه های تو داره شروع میشه چند ماهی بود که تو کلاسات گریه نمیکردی و حسابی با آقای عنبرا دوست شده بودی روز یکشنبه هم که خودم با بابایی اومدم تو مرتب گریه کردی اشکات پشت سر هم میومدن من هیچ کاری جز نگاه کردن نمیتونستم بکنم امروز خودم میبرمت کلاس امیدوارم گریه نکنی داری یه غصه به غصه هام اضافه میکنیا هیچ مادری دوست نداره گریه های کوشولوش رو ببینه خدایا کی این روزا تموم میشه.؟ ...
17 بهمن 1391